هفته 29 بارداری
سلم دختر قشنگم
عاشق اون شیطونیا و تکونا و لگداتم
3 شب پیش دمدمای صبح ساعت 5/20 چنان لگد محکمی زدی که من یه آآآآآآآآی بلند گفتم و از خواب بلند شدم. ضربه به قدری مهلک! بود که دیگه خواب از سرم پرید و هرچقد تلاش کردم دیگه خوابم نبرد. هیچی دیگه دوتایی بیدار موندیم تو واسه خودت بازی و ورجه وورجه میکردی و منم پابه پای تو بیدار و لذت میبردم
همون روز قرار بود با بابایی واسه بار سوم برم آز دیابت بارداری بدم.دفه اول که دومرحله ای بود با 50گرم گلوگز، متاسفانه قندم 165 بود و بالا.واسه همین دکتر یه آز 4مرحله ای نوشت تا بتونه قطعی بگه دیابت دارم یا نه.من و بابا خیلی خیلی ناراحت بودیم و غصه میخوردیم.آخه همینجوریش من خیلی بی میلم به غذا و کم میخورم.حالا فک کن قرار باشه رژیم هم بگیرم.نگران تو بودیم. رفتم واسه آز و 100گرم پودرو خوردم ولی نیم ساعت بیششتر نتونستم طاقت بیارم و بالا آوردمش.گفتن این آز دیه خراب شد و فردا دوباره بیا.خیلی خیلی ناراحت شدم. هم به خخاطر تعویق افتادن فهمیدن اینکه دیابت دارم یا نه و استرسش، هم غصه دوباره خوردن پودر. دفه بعد با بابایی رفتیم. پودرو به زور خوردم. باز داشت حالم بد میشد ولی حضور بابایی قوت قلب بود و دووم آوردم و ایندفه سربلند شدم
3ساعت اونجا بودم و هر یه ساعت یه بار ازم خون میگرفتن. با خون ناشتا شد 4بار خون. غروب همون روز رفتم جواب رو گرفتم.خیلی استرس داشتم.همونجا وایسادم و جواب رو خوندم. اولی خوب، دومی خوب، سومی خوب و چهارمی هم خوب اصلا باورم نمیشد.خیلی خیلی خوشحال شدم.اصلا هرکی منو میدید میفهمید خوشحالم. به یه لبخند رو لب نشستم رو صندلی و گوشیو درآوردم و زنگ زدم بابایی.با صدای ناراحت گفتم قندم بالاس.همه شو نوشته های!! شیطونیم گل کرده بود. بابا هم خیلی ناراحت شد.از صداش معلوم بود. مکث کرد و با صدای آروم و ناراحت گفت چندتا بالاس؟!! دیگه دلم نیومد اذیتش کنم و گفتم همه اش خوبه.گفت دیوونه!عاشقتم!
همه رو واسش خوندم و گفت باید نماز شکر بخونیم
خدایا هزار مرتبه شکرت به خاطر سلامتیمون.خدایا دختر گلمو به خودت سپردم.مراقب و محافظش باش و به وقتش بیاد بغلمون
دخترم خیلی دوستت داریم خیــــــــــــــلی
از احوالاتم:
دمیترون هم شده یه روز در میون.قطع نشده هنوز ولی بهترم خداروشکر
کمردرد موقع خواب
ترش کردن معده
بی حوصلگی و خواب زیاد...

هفته 29 بارداری
