هستی، عشق من و بابایی

روزای اخره که مهمون دل مامانی

1395/2/5 12:48
نویسنده : مریم
282 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر خوشگلم.خوبی خانومم؟ این مدت خیلی تلاش کردم جات خوب باشه.حواسم به نشستنو خوابیدن و بلند شدن و .... بود تا یه وقت اذیت نشی.امیدوارم خوب ازت میزبانی کرده باشم قشنگم

الان 38 هفتمه کامل.خیلی دوست دارم صبر کنی تا 40 هفته ات پر بشه و بعد بیای پیشمون.هم بخاطر خودت هم خودم.چون الان امادگی ندارم خیلی و یه کوچولو میترسم از زایمان.هرچند از ته دل مطمئنم خدا کمکم میکنه و زایمان خیلی خوب و راحتی خواهم داشت.

پس فردا قراره برم پیش دکترمو معاینه بشم.واسم یه سونو هم بنویسه که دیگه اخرین سونو هست تا ببینیم شما الان تو چه وضعیتی هستی خانوم گلمحبت

تو این مدت بابایی خیلی هوامونو داشت.خیلی بهمون رسید تا شما خوب اون تو رشد کنی. تازه تو کارها هم خیلی کمکم کرد تا شما اون تو اذیت نشی.من و دخترمون خیلی دوستت داریم همسرممحبت

کمدتو هم چیدیم.هفته پیش که 2تا مامان بزرگای مهربونت اومدن اینجا و زحمت چیدن کمدتو کشیدن.قشنگ شده من که خیلی دوسش دارم. گهواره ات هم حاضره مامانی تا تو بیای توش و آروووووم بخوابی. میددونم که شبا هم خیلی آرومی و خوب میخوابی و مامان بابارو اذیت نمیکنی.مگه نه؟محبت

دخترم پست بعدی که میذارم احتمالا خاطره ی زایمانه و شما خونمونو روشن کردی با حضورت.

تا اون موقع خدا حافظت باشه عزیز دل مامان

پسندها (1)

نظرات (0)