هستی، عشق من و بابایی

شروع از هفته 9 بارداری

1394/7/7 10:53
نویسنده : مریم
207 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

به امید خدا میخوام تو این وبلاگ از خاطرات بارداری، حس و حالم، دردو دلام و خلاصه هرچی دلم میخواد بگم تا همیشه هم واسه من هم واسه همسر مهربونم هم واسه زندگیم که داره تو دلم زندگی میکنه بمونه.

فعلا هیشکی از این وبلاگ خبر نداره ولی به وقتش به همسرم و نی نیم هم میگمزیبا

الان هفته 9 و آخرای ماه دومم(X->94/5/11). خیلی حالت تهوع اذیتم میکنه. از هفته 4-5 خیلی خفیف داشتم ولی الان دو فهته ای هست هیچی نمیتونم بخورم. اصلا آشپزی نمیکنم. از بوی غذا حتی فکر کردن به غذا! هم حالم بد میشه. طرفای یخچال آفتابی نمیشم از ترسمغمگین قابلمه میبینم حالم بد میشهغمگین اسم غذا میاد و یادش میفتم حالم بد میشه! همسرم هم خداروشکر اینارو میدونه و مراعات میکنه. طفلی شبا نون پنیر میخوره.

با این  حال همه اینا فدای یه تار موی یچم. هفته پیش کوه بودیم. خیلی بالا رفتیم. خیلی خسته شدم. اونجا اصلا حالت تهوع نداشتم. بعدش رفتیم خونه مامان اینا، اونجا هم حالت تهوع نداشتم. ترسیدیم گفتیم نکنه خدایی نکرده... هی زور میزدم یه ذره بالا بیارم تا خیالم راحت شه ولی نمیشد! همسرم هم ترسیده بود. اونجا بود اولین حس مادری رو و فداکاری مادری رو تجربه کردم. حاضر بودم اون حالتای بد و اذیت کننده رو داشته باشم و بچم کوچکترین آسیبی ندیده باشه. تا فرداش باز شروع شدآرام

خدایا خودت همه فرشته های کوچولو رو حفظ کن

یه کم از علائم اولیه ام بگم: هفته 3-4 سینه هام بزرگ شد. 15 روز بعد از اقدام بیبی چک گذاشتم و فهمیدم باردارم. خیلــــــــــــــــــــــــی خوشحال شدم. به همسرم هم نشون دادم و خنده رو لباش نشست. اومد ماچم کرد و تبریک گفت.

واسه اولین پست کافیه. بازم میام و مینویسم

محبتهمسرم و فرشته ی تودلم دوستتوت دارممحبت

پسندها (2)

نظرات (0)